شیعیان

  • کد نمایش افراد آنلاین
  • شیعیان

    وبلاگ نرم افزار ها و طراحی های رایگان و مطالب خواندنی شیعی

    آخرین نظرات
    • ۲۱ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۰۹ - پایگاه امام علی النقی (ع)
      عالی
    نویسندگان
    ۱۰
    مهر ۹۲

    صلوات فراموش نشه!

    خاطره 16

    خاطره دوران دبستان مقام معظم رهبری

    دبستانی که من در مشهد می رفتم، معلم آن، مرحوم میرزا حسین تدین کرمانی بود. تنها مدرسه ی دینی مشهد هم مدرسه ی ایشان بود، به نام «دارالتعلیم دیانتی». بنده شش سال در این مدرسه زیر دست آقای تدین درس خواندم. مرحوم تدین واقعاً یک مرد حسابی بود. نه تنها آن زمان که من بچه بودم، این حس را داشتم، بلکه زمان ریاست جمهوری هم که ایشان در مشهد به دیدن من آمده بود، از نو نگاهی به ایشان کردم؛ دیدم مرد سنگین، جاافتاده، محترم و باشخصیتی است. ایشان، هم معلم بود، هم ناظم.http://shiayan.blog.ir

    با آن وقار و هیمنه یی که داشت، در حیاط مدرسه راه می افتاد و چوبی به دستش می گرفت و البته گاهی هم بچه ها را فلک می کرد؛ بنده را هم یک بار فلک کرد. ایشان مرد محبوبی بود. در همان دوره ی بچگی هم بنده و شاید همه ی بچه ها به ایشان علاقه مند بودیم. وقتی درسم در آن مدرسه تمام شد، یکی از برادرانم در آن جا مشغول تحصیل شد؛ ولی باز من با ایشان سلام و علیک داشتم.

    سر ماه وقتی می رفتم شهریه ی برادرم را بدهم، ایشان را می دیدم؛ باز هم با همان منش و چهره ی محترم و آقاوار و واقعاً مدیریتی؛ آن هم نه مدیریت یک دبستان. ایشان در مدرسه هیبت داشت. ما در مدرسه محلی داشتیم به نام قصاص گاه، که بچه ها در آن جا مجازات می شدند؛ بنده هم در همان جا یک بار قصاص شدم! آن جا، هم محل مجازات بچه ها بود، هم نوعی زباله دانی؛ یعنی بچه ها خربزه یا هندوانه می خوردند و پوست هایش را باید در آن جا می ریختند. ایشان وقتی در مدرسه راه می رفت، با همان لهجه ی کرمانی به بچه ها خطاب می کرد: هر کس مِیْوه می خورد، پوستهایش را بریزد قصاص گاه. از آن سال ها، این صدا هنوز در گوش من هست.

    گزیده ای از بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار فرهنگیان و معلمان استان کرمان 12/08/1384


    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    اقتدار و نفوذ کلام رهبری

    یک بار امیر عبدالله ولی عهد عربستان محضر مقام معظم رهبری آمده بود که آقا آمرانه فرمودند: یا منی را بسازید یا ما خودمان مهندسینی داریم که بیایند منی را بسازند. امیرعبدالله دست روی سرش گذاشت و گفت: علی عینی یا سید القائد (رهبرا به روی چشم). سال بعد که بنده حج مشرف شدم، دیدم منی را درست کرده بودند و تمام امکانات لازم را برای زائرین فراهم آورده بودند

    حجة الاسلام والمسلمین کاشانی (از اعضای بیت - تهران)

     

    خاطره 15

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    بچه های کمونیست

    بنده در دوره ی مبارزه، گاهی که در سلول خیلی فشار می آمد، دلم به حال بچه های کمونیست می سوخت؛ می گفتم چون اینها خدا ندارند. وقتی اوضاع بر ما خیلی تنگ می شود و فشار می آید، با خدا درد دل می کنیم؛ حرفی می زنیم و قطره ی اشکی می ریزیم و چیزی می خواهیم و امیدی در دل ما می درخشد؛ اما اینها آن را ندارند. انسان وقتی خدا را داشته باشد، امید و افق روشنی دارد.

    گزیده ای از بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار فرهنگیان و معلمان استان کرمان 12/08/1384


    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    آقا دامادها و عروس خانمها

    پس از اجرای صیغه عقد عده ای از جوانان توسط مقام معظم رهبری - که فرزند بنده نیز در جمع آنها بود - ایشان، عروس و دامادها را چنین نصیحت فرمودند:

    «اگر شما یک جسم بی جانی را به منزل ببرید و بخواهید آن را به عنوان یک کالا نگهداری کنید، چندان به رسیدگی نیاز ندارد، شاید لازم باشد هر چند ماه یک بار گردگیری شود. اما اگر یک گلدان زنده را به منزل ببرید، باید هر روز به آن رسیدگی نمایید و از آن مراقبت کنید. در آب، نور و هوای آن دقت لازم را به کار برید.»http://shiayan.blog.ir

    مقام معظم رهبری در ادامه فرمودند: «شما هم یک گل زنده را به منزل می برید و باید از آن به طور مرتب مراقبت کنید تا پژمرده نشود. عروس خانمها باید از دامادها مراقبت و پذیرایی کنند. آقا دامادها نیز باید مراقب عروس خانمها باشند و به آنها محبت نمایند.»

    حجة الاسلام والمسلمین سید علی حسینی (تهران)

     

    خاطره 14

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    جنگ میان مسیحیت و اسلام

    چند سال قبل، یکی از سران اروپا در ملاقات با من، صحبت از جنگ مسیحی و مسلمان کرد! من حساس شدم؛ با این که آن شخص، آدم چندان وزینی نبود و نیست، لیکن چون مرتبط و متصل با امریکا و پیرو آن کشور بود، این حرف، من را حساس کرد؛ و امروز می بینم که دست های صهیونیستی در دنیای مسیحی و در اروپا، این کار را زمینه سازی می کنند.

    به چه دلیل باید اهانتی که در یک ماه و نیم یا دو ماه پیش در روزنامه یی و در یک کشوری درج شده، بعد از گذشت مدتی، باز مجدداً همان اهانت در کشورهای اروپای مرکزی و اروپای غربی، پی درپی چاپ شود!؟ انگیزه ی این کار چیست؟ چه دستی در کار است؟ ملت های مسلمان بجا و به موقع عکس العمل نشان دادند و باید هم نشان بدهند.

    وجود مقدس خاتم الأنبیاء (صلّی اللَّه علیه وآله وسلّم)، کانون همه ی عشق ها و محبت های دنیای اسلام است؛ محور و مرکز اتحاد و اتفاق و هماهنگی همه ی مذاهب اسلامی است و جا دارد که مسلمان ها از خودشان، حمیت و غیرت و عکس العمل نشان بدهند؛ اما همه بدانند که این تظاهرات، این خشمِ بجا و مقدسی که مسلمان ها دارند، علیه مسیحیان دنیا نیست، بلکه علیه دست های پنهان و خبیث صهیونیست هاست، که سیاستمداران دنیای سلطه را بازیچه ی خود دارند و مطبوعات و رسانه های فراوانی هم در اختیار آنهاست؛ همان هایی که امروز بر دولت کنونی امریکا به کلی حاکمند و در اروپا هم فعالیت می کنند.

    بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار پرسنل نیروی هوایی 18/11/1384

     


    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    اعطای بینش

    برای عقد دخترم خدمت مقام معظم رهبری رسیدیم. قبل از عقد، مقام معظم رهبری زوجین را به لطافت و زیبایی نصیحت کردند. بعد از خواندن عقد، پدر داماد به آقا عرض کرد: اجازه می دهید داماد مدحی درباره امام عصر علیه السلام بخواند؟ آقا استقبال کردند. داماد چند دقیقه ای درباره امام زمان علیه السلام مداحی کرد و آقا او را تحسین فرمود.

    آقای لاریجانی (ریاست محترم صدا و سیما) که در آنجا حضور داشت، رو به داماد کرد و به شوخی گفت: با صدای خوبی که داری، باید شما را دعوت کنیم تا در صدا و سیما بخوانی!

    در این لحظه مقام معظم رهبری با قیافه ای جدی به آقای لاریجانی فرمودند:

    طلبه های ما را از دست ما نگیر. سپس رو به داماد کردند و فرمودند: عزیزم خوب درس بخوان. مبادا این حرفها مسیرت را عوض کند و به جای درس دنبال این کارها بروی.

    این نکته برای من خیلی جالب بود که گاهی یک شوخی ممکن است مسیر شخصی را عوض کند. بر این اساس مقام معظم رهبری داماد را متوجه ساختند که در موقعیت کنونی فقط باید درسهایش را خوب بخواندhttp://shiayan.blog.ir

    حجة الاسلام والمسلمین دکتر آقاتهرانی (عضو هیئت علمی مؤسسه امام خمینی رحمه الله - قم)

     

    خاطره 13

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    شهید برونسی

    این اوستا عبدالحسین بُرُنسی، یک جوان مشهدی بنّا، که قبل از انقلاب یک بنّا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشته اند و من توصیه می کنم و واقعاً دوست می دارم شماها بخوانید. من می ترسم این کتابها اصلاً دست شماها نرسد. اسم این کتاب «خاکهای نرم کوشک» است؛ قشنگ هم نوشته شده. ایشان اول جنگ وارد میدان نبرد شده بود و بنده هم هیچ خبری نداشتم.

    بعد از شهادتش، بعضی از دوستان ما که به مجموعه های دانشگاهی و بسیج رفته بودند و با این جوان بی سواد - بی سواد به معنای مصطلح؛ البته سه، چهار سالی درس طلبگی خوانده بوده، مختصری هم مقدمات و ابتدایی و اینها را هم خوانده بوده - صحبت کرده بودند، می گفتند آن چنان برای اینها صحبت می کرده و حرف می زده که دلهای همه ی اینها را در مشت می گرفته؛ به خاطر همین که گفتم، یک معرفت درونی را، یک ادراک را، یک احساس صادقانه را و یک فهم از عالم وجود را منعکس می کرده؛ بعد هم بعد از شجاعتهای بسیار و حضور در میدانهای دشوار، به شهادت می رسد .

    بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از کارگردانان سینما و تلویزیون 23/03/1385


    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    اطلاعات از ۱۸ کانال

    روزی در محضر مقام معظم رهبری بودم که یکی از علمای موجه به آقا گفتند: آقا این چه وضعی است؟ به فقرا رسیدگی نمی شود. آقا فرمودند: پیشنهاد شما چیست؟ آن شخص گفتند: من پیشنهاد می کنم که یک صندوق پیشنهادات راه بیندازید. آقا سر مبارکشان را پایین انداختند و فرمودند: من بیش از بیست سال تجربه مدیریتی در این کشور دارم، این کار جواب نمی دهد. سپس درباره مشکلاتی که این شخص از منطقه خودشان مطرح کرده بودند آقا اطلاعاتی را مطرح کردند و این شخص مبهوت مانده بود که مقام عظیم ولایت این اطلاعات را از کجا آورده اند. سپس آقا فرمودند: از هیجده کانال، اطلاعات به من می رسد و اطلاعاتی به من می رسد که مسئولین دفتر نیز از آن بی خبرند .

    حجة الاسلام والمسلمین کعبی (عضو مجلس خبرگان رهبری)

     

     

    خاطره 12

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    نقش بنی صدر در جنگ تحمیلی

    در اول جنگ تحمیلی عراق، دلسوزهای محلی می آمدند و می گفتند عراقیها به خاک ما حمله کردند؛ به مرز ما نفوذ و تجاوز کردند. ما به بنی صدر می گفتیم: رئیس جمهور! شما چه خبر دارید؟ می گویند عراقیها حمله کردند؛ می گفت دروغ می گویند؛ این سپاه برای اینکه خودش امکانات دست و پا کند، این حرفها را می زند! آنها را متهم می کردند. بعد هم به دهلران رفت - که هنوز آن وقت دهلران را نگرفته بودند - ایستاد و مصاحبه کرد؛ گفت: من الان در دهلرانم؛ می گویند عراقیها آمده اند؛ عراقیها کجایند؟! از دهلران بیرون آمد و دو ساعت بعد دهلران به وسیله ی عراقیها تصرف شد. نمی شود که واقعیات را با چشم روی هم گذاشتن انکار کرد.

    بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار اساتید و دانشجویان دانشگاههای استان سمنان 18/08/1385


    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    اطلاع از واقعیات جامعه

    مقام معظم رهبری درباره تورم و گرانی از مسئولانی انتقاد می کردند، در مقابل، مسئولینی مدعی بودند که گزارشهای نادرست محضر ایشان ارائه می کنند. معظم له با اطمینان پاسخ می دادند که اینها گزارشهای دیگران نیست، محصول ارتباط من با جامعه و مردم است.

    اعضای خانواده من هر روز خودشان برای خرید مایحتاج روزمره از قبیل نان و. . . به کوچه و بازار مراجعه می کنند و با این واقعیات، مانوس و دست به گریبانند.

    آقای حسین صفار هرندی

     

     

     

    خاطره 11

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    خود باوری به جای دیر باوری

    من به یاد دارم، شاید حدود دو سال، دو سال و نیم قبل، آن وقتی که این سانتریفیوژهای ما مشغول کار شده بود و جوانان و دانشمندان ما توانسته بودند اینها را راه بیندازند و مسئولان وقت؛ رئیس جمهور و دیگران خبرش را گفتند، تعدادی از فیزیکدانهای دانشگاهی که مردمان خوب و بسیار سالم و صادقی هم هستند، بعضی شان هم من را می شناسند، به من نامه نوشتند، که آقا! نبادا اینها را باور کنید! چنین چیزی اتفاق نیفتاده و ممکن نیست! حاضر نبودند باور کنند؛ قبول کنند. این، همان تلقین است. تا غربی ها؛ آژانس و دیگران، خودشان آمدند نگاه کردند، تصدیق کردند، اعتراف کردند که چنین چیزی را باور نمی کردند در ایران به وجود بیاید، آن وقت دیگران؛ دیرباورها، در داخل کشور باور کردند.

    عین همین قضیه در مورد سلولهای بنیادی به وجود آمد. بنده چندبار پیشرفتهای سلولهای بنیادی را در چند سخنرانی بر زبان آورده بودم. از دانشمندان کشور و از بعضی از دانشگاهها به من نامه نوشتند: آقا! این قضیه را شما این قدر نگوئید، این واقعیت ندارد؛ این جور نیست! اینی که میگوئید در سلولهای بنیادی پیشرفت کرده اند و در شبیه سازی (کلونینگ)دارند تمرین و کار می کنند، باور نکنید؛ چنین چیزی اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد! بعد که گوسفند شبیه سازی شده را جلو چشم همه قرار دادند، بعد که در سمیناری که تشکیل دادند، دانشمندان معروف دنیا، زیست شناسهای درجه ی یک دنیا آمدند مصاحبه کردند و تصدیق کردند که پیشرفتها، پیشرفتهای محیرالعقولی است، آن وقت یک عده از دیرباورها باور کردند! این هم آفتی است که ما استعداد خودمان، پیشرفت خودمان، توانائی های خودمان را باور نکنیم؛ وقتی هم اتفاق میافتد، باور نکنیم.

    بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد 25/02/1386


    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    آشنایی با علوم مختلف

    روزی که مقام معظم رهبری در منزل آیت الله حسن زاده آملی حضور پیدا کردند، آیت الله حسن زاده در مقابل آقا دو زانو نشسته بودند و مکررا می گفتند: آقای من! مولای من! سرور من! آیت الله حسن زاده، اسطرلابی (۱) را آوردند و درباره آن مطالبی را بیان کردند، مقام معظم رهبری نیز گاهی مطالبی می فرمودند و آیت الله حسن زاده قبول می کردند. ما به دلیل ناآشنایی به علم اسطرلاب متوجه نمی شدیم. از اینجا معلوم بود که آقا به علوم غریبه نیز آشنا هستند.

    حجة الاسلام والمسلمین موسوی کاشانی (از اعضای بیت - تهران)

     

    خاطره 10

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    خاطرات مقام معظم رهبری از شهریور ۱۳۶۰

    من بیمار بودم، تازه از بیمارستان خارج شده بودم، در منزلی ... استراحت می کردم و در جریان اوضاع و احوال هم قرار می گرفتم؛ مرحوم شهید رجایی و شهید باهنر و برادران دیگر می آمدند ومسائل را با من در میان می گذاشتند. لیکن خود من شرکت فعالی در جریانات نمی توانستم داشته باشم.

    در این اواخر تدریجاً حالم بهتر شده بود، گاهی در جلسات شرکت می کردم، کما این که در شب قبل از حادثه؛ در جلسه ای در اتاق خود مرحوم رجایی شرکت کردم و راجع به مسائل مهم مملکتی صحبت می کردیم. بنابراین دور بودم از محل حادثه (انفجار) و بعدازظهر هم بود، من هم بیمار بودم و خوابیده بودم، از خواب که بیدار شدم از بچه های پاسدار، برادرهایی که پهلوی من بودند یک زمزمه هایی شنیدم.

    گفتم چیه؟ گفتند که یک بمب در نخست وزیری منفجر شده است. گفتم که کی آن جا بوده؟ گفتند که رجایی و باهنر هم بودند، من فوق العاده نگران شدم، با حال بسیار ضعیف و ناتوانی که داشتم خودم را رساندم پای تلفن، نشستم، بنا کردم این جا آن جا تلفن کردن، اما خبرها همه متناقض و نگران کننده بود. یکی می گفت که حالشان خوب است، یکی می گفت زنده بیرون آمدند، یکی می گفت جسدشان پیدا نشده، یکی می گفت توی بیمارستانند و من تا اوائل شب که خبر درستی به من نرسیده بود در حالت فوق العاده بد و نگرانی به سر می بردم، تا بالأخره مطلب برایم روشن شد.

    احساسات من در آن موقع طبیعی است که چه احساساتی بود. دو دوست عزیز و قدیمی، دو انقلابی، دو عنصر طراز اول جمهوری اسلامی را از دست داده بودیم و من شدیداً احساس خسارت می کردم، احساس ضایعه می کردم، احساس غم می کردم و از طرفی احساس خشم نسبت به آن کسانی که عاملین این حادثه بودند می کردم و همین بود که فردا صبح زود با این که خیلی بی حال بودم پا شدم، سوار ماشین شدم، آمدم برای تشییع جنازه به مجلس، و با این که اطبا همه من را منع می کردند که من شرکت نکنم و دخالت نکنم، دیدم طاقت نمی آورم که شرکت در مراسم نکنم، آمدم آن جا روی ایوان جلوی مجلس و یک سخنرانی ای هم با کمال هیجان کردم که دور و ور من را دوستان گرفته بودند که نبادا من بیفتم، از بس هیجان داشتم. به هرحال برای من بسیار حادثه ی تلخی بود، یعنی شاید بتوانم بگویم تلخ ترین حادثه ای بود که تا آنروز من دیده بودم، زیرا حادثه ی هفت تیر که می توانست برای من تلخ تر باشد هنگامی اتفاق افتاده بود که من آن روز بیهوش بودم و نمی فهمیدم، بعد تدریجاً با این حادثه ذره ذره آشنا شدم و اطلاع پیدا کردم، اما این حادثه ی ناگهانی به خصوص بعد از حادثه ی هفت تیر برای من شاید تلخ ترین حادثه ای بود که تا آن روز برای من پیش آمده بود.

     

    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    آشنایی با تاریخچه و رجال سیاسی کشورها

    در اولین ملاقاتی که مقام معظم رهبری با کوفی عنان داشتند; در آغاز مذاکرات درباره تاریخچه کشور غنا و شخصیتهای بزرگ آن و موقعیت سیاسی و اجتماعی کشور غنا صحبت کردند. کوفی عنان بعد از ملاقات گفته بود:

    من با اینکه اهل غنا هستم، درباره کشور خود به اندازه ایشان اطلاع ندارم. ایرانیها و مسلمانها باید افتخار کنند که چنین رهبری دارند. ای کاش ایشان دبیر کل سازمان ملل بودند.

    همچنین بعد از جلسه، کوفی عنان به خبرنگاران گفته بود: از همان ابتدای ملاقات، حضرت آیت آلله خامنه ای قلب مرا تسخیر کردند.

    حجة الاسلام پاینده (از اساتید دانشگاه)

     

    خاطره 9

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    تقلید از شیخ مصطفی اسماعیل

    قبل از انقلاب، من ممنوع السفر بودم؛ یعنی نمی توانستم به خارج از کشور سفر کنم. مدتها در زندان بودم؛ وقتی هم که از زندان بیرون آمدم، در داخل کشور محصور بودم. در آن وقت، یکی از آرزوها و تصمیمهایم این بود - به خانواده ی خودم هم گفته بودم - که اگر بتوانم از کشور خارج بشوم، برای دیدن قرّاء - مخصوصاً شیخ مصطفی اسماعیل - به مصر می روم. اتفاقاً شیخ مصطفی اسماعیل تا بعد از انقلاب زنده بود؛ لیکن متأسفانه ما در آن سالهای اول انقلاب، به این فکری که حالا هستیم، نبودیم؛ والّا به هر طوری بود، من شیخ مصطفی اسماعیل را به تهران می آوردم.

    شیخ مصطفی اسماعیل، خیلی فوق العاده بود. چیزهایی در تلاوت او بود که انصافاً قابل تقلید است. منهای مسأله ی صدا و کیفیت ادای حروف و کلمات، او کلمات قرآنی را جان می داد. یعنی وقتی که او آیه را می خواند، آن احساسی به مستمع دست می داد که در آیه اقتضای آن احساس بود. مثلاً فرض بفرمایید که در سوره ی هود، آن جایی که راجع به قضیه ی پسر نوح آیات کریمه را می خواند: «انّ ابنی من اهلی و انّ وعدک الحق»(۱)، انسان پدری را احساس می کند که پسر کافرش دارد در مقابلش از بین می رود؛ یعنی هم احساس رأفت به خاطر بُنوّت او، و هم احساس نفرت به خاطر کفر او. او این را با خواندن خودش به انسان القا می کند. این، چیز خیلی مهمی است و آن تأثیر قرآنی را در خواننده مضاعف می کند. شبیه این را - نه به این شدت - من در خواندن شیخ عبدالفتاح دیدم؛ او هم تا حدودی این طور است.

    بیانات در مراسم تودیع با قاریان قرآن: شعبان عبدالعزیز صیاد، محمود صدیق منشاوی 06/02/1370

     

    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    آزار و اذیتهای رژیم ستمشاهی

    قبل از انقلاب روزی پیش از ظهر برای آوردن حضرت آیت الله خامنه ای برای اقامه نماز جماعت به مسجد کرامت، به منزلشان رفتم. فرزند آقا در حالی که رنگ پریده بود، در را باز کرد. در این هنگام متوجه شدم اسباب و وسایل منزل آقا به هم ریخته است. سؤال کردم: جریان چیست؟ او با همان زبان کودکانه گفت: صبح زود چند تا ژاندارم وارد منزلمان شدند و با سر و صدا، منزل و کتابخانه آقا را به هم ریختند و با زدن قنداق تفنگ به پاهای پدرم او را بردند.

    آقای فتحعلیان (عضو هیئت امنای مسجد کرامت مشهد)

     

     

    خاطره 8

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    یک وقت رئیس جمهور کشورى مى خواست مشکلات سیاسى خودش را براى من تشریح کند. او مى گفت که یکى از رؤ ساى جمهور گذشته ى ما شکر را یک قران گران کرد، علیه او کودتا شد و از بین رفت !من گفتم مشکل او این بوده که مردم را با خودش نداشته است . در مملکت ما، جنسهاى تثبیت شده گاهى قیمتشان ده برابر بالا مى رود، اما آب تکان نمى خورد؛ چون مردم پشت سر دستگاهند، ما هم مى آییم به آنها مى گوییم که مثلا این جنس را قبلا به این قیمت مى دادیم ، اما حالا مى خواهیم گرانش کنیم ؛ مردم قبول مى کنند؛ پنج ، شش سال قبل به مردم مى گفتیم که همه باید به عنوان جهاد مالى به جنگ کمک کنند؛ مردم هم مثل مور و ملخ به طرف بانکها ریختند، تا به حساب مالى شوراى عالى پشتیبانى جنگ پول بریزند.

    شما چگونه مى خواهید محبت و اطمینان مردم را جلب کنید؟ مردم به من و شما اطمینان داشته باشند. اگر ما دنبال مسایل خودمان رفتیم ، به فکر زندگى شخصى خودمان افتادیم ، دنبال تجملات و تشریفاتمان رفتیم ، در خرج کردن بیت المال هیچ حدى براى خودمان قایل نشدیم - مگر حدى که دردسر قضایى درست بکند!- و هر چه توانستیم خرج کردیم ، مگر اعتماد مردم باقى مى ماند؟ مگر مردم کورند؟ ایرانیان همیشه جزو هوشیارترین ملتها بوده اند؛ امروز هم به برکت انقلاب از هوشیارتر اینهایند؛ از هوشیارها هم هوشیار ترند. آقایان ! مگر مردم نمى بینند که ما چگونه زندگى مى کنیم ؟

    آن وقتى که جوان حزب اللهى ما به جهاد یا به سپاه یا به فلان وزارتخانه مى رفت و به او مى گفتند که چه قدر حقوق مى خواهى ، مى گفت این حرفها چیست ، مگر من براى حقوق آمده ام ؟ اصرار مى کردند که بالاخره زندگى خودت و زن و بچه ات باید بگردد، یک چیزى بگیر. به نظر شما اینها افسانه است ؟ به نظرم اگر شما بروید در دنیا این را نقل کنید، چنانچه کسى وضع چند سال قبل ما را ندیده باشد، خواهد گفت که افسانه است ؛ ولى این واقعیت است . این رویداد؛ در همین ایران و در همین تهران و در همین وزارتخانه هاى ما اتفاق افتاد؛ یکى ، دو مورد هم نبود. نماینده مجلس وقتى اول بار به او حقوق دادند، خجالت کشید حقوق را بگیرد!بعضى از دوستان ما در دوره ى اول نمایندگى مجلس ، شرمشان آمد و ننگشان کرد که حقوق بگیرد! افتند ما حقوق بگیریم ؟!

     

    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    ارتباط عاطفی با خانواده شهدا

    در دیداری که مقام معظم رهبری در مشهد با خانواده های شهدا داشتند، یک روز از خانواده ای دلجویی می کردند که چهار فرزندشان شهید شده بود. مقام معظم رهبری بعد از اینکه عکس شهیدان را برایشان آوردند، از اسامی همه اعضای خانواده سؤال فرمودند. بعد از معارفه، آقا افراد را با اسم کوچک صدا می زدند و هدایایی به آنها می دادند. در پایان، هدیه ای نیز به پدر و مادر شهید تقدیم نمودند. در این بین، یکی از برادران این شهدای بزرگوار که جانباز بود آمد و پس از دست بوسی - از روی شوق - شروع به گریه کرد. مقام معظم رهبری از او دلجویی کردند. پدر شهید گفت: آقا، برای همسر ایشان دعا کنید، چون بیمار است و دکترها پول کلانی برای مداوایش خواسته اند. مقام معظم رهبری فرمودند: هیچ ناراحتی ندارد، ان شاء الله مشکلش حل خواهد شد. فردای آن روز همسر این برادر به دستور ولی امر مسلمین در بیمارستان بستری و تحت معالجه قرار گرفت.

    در پایان دیدار مجددا آقا افراد خانواده را به اسم صدا می زدند و به آنها شیرینی می دادند و به دست مبارکشان شیرینی در دهان بچه ها می گذاشتند.

    آقای مجتبی سادات فاطمی (مشهد)

     

     

     

    خاطره 7

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    بنای کار ازدواج، برسازش دختر و پسراست؛ باید با هم بسازند. این " با هم بسازند "، معنای خیلی عمیقی دارد. من یک وقت خدمت امام رفتم، ایشان می خواستند خطبه ی عقدی را بخوانند؛ تا من را دیدند، گفتند شما بیا طرف عقد بشو. ایشان برخلاف ما- که طول و تفصیل می دهیم و حرف می زنیم- عقد را اول می خواندند، بعد دو، سه جمله ی کوتاه صحبت می کردند. من دیدم ایشان پس از این که عقد را خواندند، رویشان را به دختر و پسر کردند وگفتند: بروید با هم بسازید. من فکرکردم، دیدم که ما این همه حرف می زنیم، اما کلام امام درهمین یک جمله ی " بروید با هم بسازید "، خلاصه می شود! حالا ما هم عرض می کنیم که شما دختران و پسران، بروید با هم بسازید. سازش، اصل است. هرچیزی که با ساختن عروس و داماد، دختر و پسر، زن و شوهر منافات دارد، بایستی بیگانه تلقی بشود. این را اصل قرار بدهید، تا ان شاءالله خداوند متعال برکاتش را بر شما نازل کند.

     

    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    اداره کشور با تکیه بر مولا

    آقای سید حسن نصر الله (دبیر کل حزب الله لبنان) می گفت: یک دفعه به همراه شورای حزب الله لبنان محضر مقام معظم رهبری بودیم. اوج سختی و تنگنایی ما بود و خیلی به حزب الله سخت می گذشت. کنفرانس شرم الشیخ هم صورت گرفته بود، همه توطئه ها شده بود که حزب الله را نابود کنند. موقعی که ما با رهبر معظم جهان اسلام دیدار داشتیم، ایشان به ما امید داد و فرمود: «شما پیروز می شوید، این چیزها زیاد مهم نیست.»

    سپس اضافه کردند: من در اداره امور کشور بعضی وقتها حل مسائل برایم دشوار می شود و دیگر هیچ راهی پیدا نمی شود، به دوستان و اعوان و انصار می گویم که آماده شوید به جمکران برویم. راه قم را پیش می گیریم و راهی مسجد جمکران می شویم، بعد از راز و نیاز با آقا، من احساس می کنم همانجا دستی از غیب مرا راهنمائی می کند و من در آنجا به تصمیمی می رسم و مشکل بدین صورت حل می شود و همان تصمیم را عملی می کنم.»

    حجة الاسلام والمسلمین کعبی (عضو مجلس خبرگان رهبری)

     

     

    خاطره 6

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

     

    من شاید پانزده یا شانزده سالم بود که مرحوم «نوّاب صفوی» به مشهد آمد. مرحوم نواب صفوی برای من، خیلی جاذبه داشت و به کّلی مرا مجذوب خودش کرد. هر کسی هم که آن وقت در حدود سنین ما بود، مجذوب نوّاب صفوی می شد؛ از بس این آدم، پُرشور و بااخلاص، پر از صدق و صفا و ضمناً شجاع و صریح و گویا بود. من می توانم بگویم که آن جا به طور جدّی به مسائل مبارزاتی و به آنچه که به آن مبارزه سیاسی می گوییم، علاقه مند شدم. البته قبل از آن، چیزهایی می دانستم. زمان نوجوانیِ ما با اوقات «مصدّق» مصادف بود. من یادم است در سال 1329 وقتی که مصدّق تازه روی کار آمده بود و مرحوم «آیةاللَّه کاشانی» با او همکاری می کردند - مرحوم آیةاللَّه کاشانی نقش زیادی در توجّه مردم به شعارهای سیاسی دکتر مصدّق داشتند - لذا کسانی را به شهرهای مختلف می فرستادند که برای مردم سخنرانی کنند و حرف بزنند. از جمله در مشهد، سخنرانانی می آمدند. من دو نفر از آن سخنرانان و سخنرانیهایشان را کاملاً یادم است. آن جا با مسائل مصدّق آشنا شدیم و بعد، مصدّق سقوط کرد.

    در سال 1332 که قضیه 28 مرداد پیشامد کرد، من کاملاً در جریان سقوط مصدّق و حوادث آن روز بودم؛ یعنی من خوب یادم است که اوباش و اراذل، در مجامع حزبی که به دولت دکتر مصدّق ارتباط داشتند، ریخته بودند و آن جاها را غارت می کردند. این مناظر، کاملاً جلوِ چشمم است!

    بنابراین من مقوله های سیاسی را کاملاً می شناختم و دیده بودم؛ لیکن به مبارزه سیاسی به معنای حقیقی، از زمان آمدن مرحوم نوّاب علاقه مند شدم. بعد از آن که مرحوم نوّاب از مشهد رفت، زیاد طول نکشید که شهید شد. شهادت او هم غوغایی در دلهای جوانانی که او را دیده و شناخته بودند، به وجود آورده بود. در حقیقت سوابق کار مبارزاتی ما به این دوران برمی گردد؛ یعنی به سالهای 1333 و 34 به بعد.

    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    احسان به پدر و عنایت خدا

    پدر مقام معظم رهبری یکی از ائمه جماعت مشهد بودند. ایشان به دلیل یک عارضه چشمی در معرض نابینایی قرار می گیرند و برای معالجه و درمان لازم بود به تهران منتقل شوند، در ضمن ایشان به یک پرستار نیاز داشتند، از طرفی این پدر و فرزندانش علاقه وافری نسبت به همدیگر ابراز می کردند; همانند انس و علاقه ما بین حضرت یعقوب و یوسف. در این شرایط مقام معظم رهبری مردد بودند که بمانند و درسشان را در قم ادامه بدهند یا اینکه از پیشرفت علمی خود صرف نظر کنند و پرستاری پدر را بر عهده گیرند.

    این شبهه برای ایشان پیش می آید که شاید خدمت به پدر واجب تر باشد. با یکی از دوستانشان (که اهل معرفت بود) مشورت می کنند. او می گوید:

    عقیده من این است که شما برای خدمت به پدر به مشهد بروید، خدا قم را به مشهد می آورد، یعنی آنچه خدا می خواهد در قم به شما بدهد در مشهد به شما می دهد.

    این حرف به دل ایشان می نشیند، از تحصیل در قم و آن شرایط ممتازی که در قم پیش آمده بود صرف نظر می کنند و با پدر به مشهد برمی گردند.

    آیت الله مصباح یزدی

     

     

    خاطره 5

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    من در دوره نوجوانی - یعنی همان دورانی که تازه از دبستان بیرون آمده و طلبه شده بودم - به دعا و توجّه و توسّل خیلی اهتمام می ورزیدم؛ اما این را که چه تصوّری از خدا داشتم، الان نمی توانم چیزی به یاد بیاورم که درباره ی خدا چگونه فکر می کردم، کما این که انسان درباره ذات مقدّس پروردگار هم نباید خیلی فکر کند و راجع به ذات مقدّس پروردگار، در فکر فرو برود.

    وجود خدای متعال، یک وجود بدیهی و روشن و واضحی است که همه وجود یک انسان، به او گواهی می دهد؛ یعنی اگر انسان دچار وسوسه نشود و خودش را در وسوسه ها غرق نکند، ذهن انسان، دل و جان انسان به وجود خدا گواهی می دهد. واقعاً وجود خدا حتّی به برهان و استدلال، احتیاج ندارد؛ اگر چه برهان و استدلال زیادی هم در مورد وجود پروردگار هست

    آنچه که آن وقت برای من مطرح بود و عملاً وجود داشت، این بود که اهل دعا و ذکر و دعاهای مأثور و اعمالی که وارد شده بود، بودم. مثلاً یادم است هنوز بالغ نبودم که اعمال روز عرفه را بجا آوردم. اعمال آن روز، طولانی هم هست - لابد آشنا هستید؛ خیلی از جوانان با آن اعمال آشنا هستند - چند ساعت طول می کشد. اعمال، از بعد از نماز ظهر و عصر شروع می شود و اگر انسان بخواهد به همه آن اعمال برسد، شاید تا نزدیک غروب - روزهای نه چندان بلند - به طول می انجامد.

    آن وقت من یادم است که با مادرم - چون مادرم هم خیلی اهل دعا و توجّه و اعمال مستحبّی بود - می رفتیم یک گوشه حیاط که سایه بود - منزل ما حیاط کوچکی داشت - آن جا فرش پهن می کردیم - چون مستحب است که زیر آسمان باشد - هوا گرم بود؛ آن سالهایی که الان در ذهنم مانده، یا تابستان بود، یا شاید پاییز بود، روزها نسبتاً بلند بود. در آن سایه می نشستیم و ساعتهای متمادی، اعمال روز عرفه را انجام می دادیم. هم دعا داشت، هم ذکر و هم نماز. مادرم می خواند، من و بعضی از برادر و خواهرها هم بودند، می خواندیم. دوره جوانی و نوجوانی من این گونه بود؛ دوره اُنس با معنویات و با دعا و نیایش.

    البته ما آن وقت از یک امتیاز برخوردار بودیم که اگر آن امتیاز، امروز در جوانی باشد، دعا و ذکر و نماز برای او شیرین خواهد بود و مطلقاً خسته کننده نخواهد شد؛ و آن توجّه به معانی است. ببینید؛ هر کس که از نماز خسته می شود، یا معنای نماز را نمی داند، یا توجّه نمی کند، والّا اگر کسی معنای نماز را بداند و به نماز هم توجّه کند، امکان ندارد از نماز خسته شود؛ اصلاً امکان ندارد.

    اگر کسی معنای دعا، مثلاً دعای ابی حمزه ثمالی، یا دعای امام حسین علیه السّلام در روز عرفه را بفهمد و توجّه کند - که هر دو خیلی طولانی هستند و چون گاهی انسان معنا را هم می داند، اما توجّه نمی کند، ذهنش جاهای دیگر می رود - امکان ندارد از این دعای به این بلندی خسته شود. یعنی این گفتگویی که در این دعا انجام گرفته، بین آن بنده برگزیده و شایسته و بامعرفت و خدا، این قدر پُرجاذبه و نافذ و حقیقی است - یعنی بیان کننده آن خواستهای فطری انسان است - که امکان ندارد کسی هیچ وقت از آن خسته شود. من توصیه ام به جوانان این است که عبادت را با توجّه انجام دهند. من اصرار نمی کنم که زیاد عبادت کنید؛ نه. شما خواستید زیاد عبادت کنید، خواستید کم عبادت کنید؛ ولی آنچه انجام می دهید با توجّه باشد. البته همه باید عبادت واجب را انجام دهند؛ آن که قابل اغماض و اینها نیست. هر کسی باید عبادت واجبش را انجام دهد. عبادات واجب، چیزی هم نیست، فقط هفده رکعت نماز در شبانه روز، عبادت واجب ماست که این چیز زیادی نمی شود. هفده تا یک دقیقه، یا حداکثر هفده تا دو دقیقه چیزی نمی شود. من نمی گویم جوانان عبادات مستحبّه - مثل دعا خواندن، تلاوت قرآن، یا نمازهای مستحبی - را زیاد انجام دهند؛ اما می گویم همان مقداری که انجام می دهند با توجّه باشد. اگر با توجّه انجام دادند، بهره می برند؛ حقیقتاً از آن چیزی که می خوانند، استفاده می کنند. حالا ممکن است بعضی عربی بلد نباشند، ترجمه های خوبی شده است؛ من بعضی از ترجمه های دعاها را دیده ام، واقعاً خوب است. بد نیست شما این را بدانید. من با دید ادبی که به این دعاها نگاه می کنم، جزو زیباترین سخنان زبان عربی است. همین دعای کمیل، یا دعای امام حسین علیه السّلام در عرفه، یا همین دعای ابی حمزه، یا آن مناجات شعبانّیه، اینها در زبان عرب، جزو زیباترین متنهای ادبی است؛ خیلی زیباست؛ البته این دعاها متنهای قدیمی است. می دانید که زبان، تحوّل پیدا می کند؛ مثلاً به صورت یک تشبیه ناقص، گلستان سعدی قدیمی است، زبان قدیمی دارد، اما کسی که آن را بخواند و اهل ادبّیات و هنر باشد، از زیبایی آن بهره می برد. این تعبیرات، بسیار زیباست؛ هم الفاظ زیباست، هم معانی زیباست.

    مفاهیم و معارفی که در صحیفه سجّادیه است، به قدری زیباست که! انسان گاهی اوقات حیرت می کند این چه ذهنی است، چه مغزی است که اینها را توانسته است کنار هم بنشاند و چنین تعبیراتی را درست کند! لذا من توصیه می کنم که ارتباطات بچه ها با خدا، ارتباطاتِ با توجّه و با حالی باشد؛ بخصوص نمازها را با حال بخوانند. دعا که می خوانند، با حال و با توجّه بخوانند و بدانند با چه وجودی حرف می زنند و چه می خواهند و بدانند این خواست، پاسخ دارد. در قرآن، به ما گفته شده است: «ادعونی استجب لکم»[6]؛ مرا بخوانید تا به شما پاسخ دهم. یک جا دارد: «واسئلوا اللَّه من فضله»[7]؛ از فضل خدا طلب کنید و بخواهید. اینها وعده های الهی است و وعده های الهی، صادقترین وعده هاست و حتماً چنانچه از خدا بخواهید، خدا به شما پاسخ خواهد داد. اگر اُنس پیدا کنید، خواهید دید که خیلی از پاسخها همانی است که در همان لحظه به شما داده می شود؛ یعنی آدم نباید خیال کند که پاسخ دعا حتماً همان پولی است که از خدا خواسته است و باید برسد! گاهی اوقات پاسخ، همانی است که در آن لحظه به شما می دهند. آن چنان نورانیتّی در دل شما به وجود می آید که می بینید اصلاً پاسختان را همان ساعت گرفته اید. آن حالتی را که انسان در دعا پیدا می کند، گاهی احساس می کند که دیگر غیر از آن، هیچ چیز نمی خواهد. وقتی یاد پروردگار در دل انسان، زنده باشد، این گونه است.

     

    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    ۱۴ سکه! برای مراسم عقد!

    در محضر مقام معظم رهبری از مهریه صحبت به میان آمد، آقا فرمودند: اولا در مورد مهریه، هر چه مورد نظر دختر شما باشد، همان را مهریه قرار دهید، ولی من چون برای مردم خطبه عقد می خوانم و این سنت من بوده که دختر خانمی که مهریه اش بیش از ۱۴ سکه باشد صیغه عقدش را نمی خوانم، تا حالا هم این کار را نکرده ام; اگر بخواهید می توانید بیش از ۱۴ سکه هم قرار بدهید، ولی من صیغه عقد را نمی توانم بخوانم; بروید نزد آقای دیگری صیغه عقد را بخواند و از نظر من اشکالی ندارد.

    دکتر غلامعلی حداد عادل (نماینده مجلس شورای اسلامی)

     

    خاطره 4

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    ماجرای «امین»، ماجرای دیگر و عالَم دیگری است، عالَم شعر و احساس و اینهاست. البته مقداری راجع به شعر با شما صحبت کرده ام؛ چند کلمه دیگر هم صحبت می کنم:

    من در دوره جوانی شعر گفتن را شروع کردم و گاهی شعر می گفتم؛ منتها به دلایلی تا سالهای متمادی شعرم را در انجمن ادبی - که آن وقت در مشهد تشکیل می شد و من هم شرکت می کردم - نمی خواندم. حالا عیبی ندارد آن دلیلی را که گفتم به آن دلیل نمی خواندم، بگویم.

    علّت این بود که من سابقه زیادی با شعر داشتم، شعر را می شناختم؛ یعنی خوب و بد شعر را می شناختم. در آن انجمن، وقتی که شعری خوانده می شد و اشخاص نامداری هم در آن انجمن بودند - که بعضی از آنها امروز هم هستند، بعضی هم فوت شده اند - نقدی که من نسبت به شعر انجام می دادم، نقدی بود که غالباً مورد تأیید و تصدیق حضّار - از جمله خود سراینده شعر - قرار می گرفت. وقتی که شعر خودم را، با دید یک نقّاد نگاه می کردم، می دیدم این شعر، مرا را راضی نمی کند؛ لذا نمی خواستم شعرم را بخوانم.

    یعنی اگر شعری بود که از شعر آن روز بهتر بود، حتماً می خواندم؛ لیکن می نشستم، فکر می کردم، شعر را می گفتم، می نوشتم و پاکنویس می کردم؛ اما در آن انجمن نمی خواندم. چرا؟ چون سطح آن انجمن به خاطر همین نقدهایی که می شد - از جمله خود من زیاد نقد می کردم - بالاتر از این شعر بود. شاید شعرهایی خوانده می شد که از سطح آن شعر بالاتر نبود؛ اما مورد نقد قرار می گرفت. به هرحال، می توانم این طور بگویم که آن شعر، مرا به عنوان یک ناقد، راضی نمی کرد. اتّفاق افتاده بود که در غیر از آن انجمن - انجمنهای دیگری در بعضی از شهرهای دیگر؛ یک شهر از شهرهای معروفِ شعرخیز ایران که حالا نمی خواهم اسم بیاورم - شرکت کرده بودم و آن جا دیدم سطح آن انجمن، سطح نقد انجمن ما را در مشهد ندارد؛ از من شعر خواستند، لذا من خواندم - همان سالهای قدیم.- این که می گویم، مربوط به سالهای 1336 و 37 و آن وقتهاست که در حدود سنین بیست، بیست ویک ساله، یا حداکثر بیست ودو ساله بودم. البته این تا سالهای 1342 و 1344 - تا آن وقتها - ادامه داشت که بعد دیگر غرق شدنِ در کارهای مبارزات، ما را از کار شعر به کلّی دور کرد؛ انجمن هم دیگر نمی رفتم.

    به هرحال، آن زمان شعر می گفتم؛ بعد شعر گفتن را رها کردم و نمی گفتم، تا چند سال قبل از این که تصادفاً یک طوری شد که دوباره احساس کردم مایلم گاهی چیزی بر زبان، یا بر ذهن، یا روی کاغذ بیاورم؛ آنها هم در بین مردم پخش نشده است - حالا شما یک بیت را خواندید - از شعرهایی که من گفته ام، چند غزل بیشتر در دست مردم نیست؛ نمی دانم شما این را از کجا و از چه کسی شنیده اید! این غزلی که مطلعش را خواندید، مالِ خیلی دور نیست؛ خیال می کنم مربوط به همین سه، چهار سال قبل است.

     

     

    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    حضور در جمع خانواده شهید مسیحی

    در دوران ریاست جمهوری حضرت آیت الله خامنه ای، روزی ایشان برای دیدار خانواده های شهدا به منطقه مجیدیه تهران تشریف بردند. پس از دیدار با چند خانواده شهید، پرسیدند: آیا باز خانواده شهیدی در این محله وجود دارد؟ دوستان گفتند: تنها یک خانواده مسیحی باقی مانده است که فرزندشان در جنگ ایران و عراق شهید شده است. آیا به خانه آنها هم تشریف می برید؟ مقام عظیم الشان ولایت جواب مثبت دادند. هنگامی که خبر را به اهل خانه دادند، از فرط خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. خانمها نیز سراسیمه برای حفظ حجاب به دنبال پوششی رفتند. حضرت آیت الله خامنه ای به منزل آن خانواده مسیحی وارد شدند و به گرمی با آنان برخورد کردند. در زمان پذیرایی نیز - طبق فتوای اجتهادی خود که مسیحیان و اهل کتاب را پاک می دانند - از میوه هایی که برای ایشان آورده بودند تناول کردند و به دیگران نیز با اشاره فرمودند: شما نیز میل کنید تا آنان بدانند که ما آنها را از خودمان می دانیم.

    حجة الاسلام والمسلمین موسوی کاشانی (از اعضای بیت - تهران)

     

     

    خاطره 3

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    من در دوران جوانی زیاد مطالعه می کردم. غیر از کتابهای درسی خودمان که مطالعه می کردم و می خواندم، کتاب تاریخ، کتاب ادبیات، کتاب شعر و کتاب قصّه و رمان هم می خواندم. به کتاب قصّه خیلی علاقه داشتم و خیلی از رمانهای معروف را در دوره نوجوانی خواندم. شعر هم می خواندم. من با بسیاری از دیوانهای شعر، در دوره نوجوانی و جوانی آشنا شدم. به کتاب تاریخ علاقه داشتم و چون درس عربی می خواندم و با زبان عربی آشنا شده بودم، به حدیث هم علاقه داشتم.

    الان احادیثی یادم است که آنها را در دوره نوجوانی خواندم و یادداشت کردم؛ دفتر کوچکی داشتم که یادداشت می کردم. احادیثی را که دیروز، یا همین هفته نگاه کرده باشم، یادم نمی ماند، مگر این که یادآوری وجود داشته باشد؛ اما آنهایی را که در آن دوره خواندم، کاملاً یادم است. شما هم واقعاً باید قدر بدانید؛ هرچه امروز مطالعه می کنید، برایتان می ماند و هرگز از ذهنتان زدوده نمی شود. دوره نوجوانی برای مطالعه و یاد گرفتن، دوره خیلی خوبی است؛ واقعاً یک دوره طلایی است و با هیچ دوران دیگری قابل مقایسه نیست.

    من خیلی کتاب نگاه می کردم؛ منزل ما هم کتاب زیاد بود. پدرم کتابخانه خوبی داشت و خیلی از کتابها هم برای من مورد استفاده بود. البته خود ما هم کتاب داشتیم، کرایه هم می کردیم. نزدیک منزل ما کتابفروشی کوچکی بود که کتاب، کرایه می داد. من رمان و اینها که می خواندم، معمولاً از آن جا کرایه می کردم.

    الان یادم افتاد که به کتابخانه آستان قدس هم مراجعه می کردم. آستان قدس هم در مشهد، کتابخانه خیلی خوبی دارد. در دوره اوایل طلبگی - در همان سنین پانزده، شانزده سالگی - به آن جا مراجعه می کردم. گاهی روزها آن جا می رفتم - نزدیک آستان قدس است - و مشغول مطالعه می شدم؛ صدای اذان با بلندگو پخش می شد، به قدری غرق مطالعه بودم که صدای اذان را نمی شنیدم! خیلی نزدیک بود و صدا خیلی شدید داخل قرائتخانه می آمد و ظهر می گذشت، بعد از مدتی می فهمیدیم که ظهر شده است! با کتاب اُنس داشتم. البته الان هم که در سنین نزدیک شصت سالگی هستم - همان طور که گفتید بعضی از شما جای فرزند من هستید و بعضی مثل نوه من می مانید - از خیلی از نوجوانان بیشتر مطالعه می کنم؛ این را هم بدانید.

     

    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

     تدبیر فرمانده کل قوا

    در بحران جنگ خلیج فارس، مقام معظم رهبری ابلاغ فرمودند: واحدهای نظامی در منطقه جنوب و غرب گسترش پیدا کنند. ما جزء واحدهایی بودیم که در منطقه جنوب، حوالی پادگان حمید، اردو زده بودیم. این حرکت در پی همان فرمان بود، فرمانی که در آن آورده بودند: «به هیچ وجه، نباید پذیرفت که کسی حتی به اندازه یک وجب به خاک ما تجاوز کند.»این دستور قاطع فرماندهی کل قوا، همه ما را مصمم کرده بود که کوچک ترین رخنه و نفوذ را نپذیریم. ما هرچه در توان داشتیم، به میدان آوردیم و آماده مقابله احتمالی با دشمن شدیم. آمریکاییها تصمیم داشتند با تصویب مصوبه ای در کنگره خود، از خاک جمهوری اسلامی ایران برای حمله به عراق استفاده کنند. تدبیر فرمانده معظم کل قوا و در پی آن، حضور گسترده نیروها در مناطق غرب و جنوب، آمریکاییها را از تصمیمشان بازداشت.

     سردار سرتیپ پاسدار علی فضلی

     

    خاطره 2

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    ما متأسّفانه سرگرمیهای خیلی کمی داشتیم؛ این طور سرگرمیها آن وقت نبود. البته پارک بود، ولی کم و خیلی محدود. مثلاً در مشهد، فقط یک پارک در داخل شهر بود و محیطهایش، محیطهای خیلی بدی بود. ما هم عضو خانواده هایی بودیم که پدرها و مادرها مقیّد بودند؛ اصلاً نمی توانستیم برویم. برای امثال من در دوره جوانی، امکان این که بتوانند از این مراکز عمومیِ تفریحی استفاده کنند، وجود نداشت؛ به خاطر این که این مراکز، مراکز خوبی نبود، غالباً مراکز آلوده ای بود. دستگاههای آن روز هم مقداری سعی داشتند که مراکز عمومی را آلوده به شهوات و فساد کنند! این کار، تعمّداً و طبعاً با برنامه ریزی انجام می شد. آن زمانها این را حدس می زدیم؛ ولی بعدها که قرائن و اطّلاعات بیشتری پیدا کردیم، معلوم شد که واقعاً همین طور بوده است؛ یعنی با برنامه ریزی، محیطهای عمومی را فاسد می کردند! لذا ما نمی توانستیم برویم. بنابراین تفریحات آن وقت ما از این قبیل نبود.

    تفریح من در محیط طلبگی خودم در دوران جوانی، حضور در جمع طلبه ها بود. به مدرسه خودمان - مدرسه ای داشتیم به نام مدرسه نوّاب - می رفتیم؛ جوّ طلبه ها برای ما جوّ شیرینی بود. طلبه ها دور هم جمع می شدند، صحبت و گفتگو و تبادل اطّلاعات می کردند و حرف می زدند. محیط مدرسه برای خود طلبه ها مثل یک باشگاه محسوب می شد؛ در وقت بی کاری آن جا دور هم جمع می شدند. علاوه بر این در مشهد، مسجد گوهرشاد هم مجمع خیلی خوبی بود. آن جا هم افراد متدیّن، طلّاب، روحانیون و علما می آمدند، می نشستند و با هم بحث علمی می کردند. بعضی هم صحبتهای دوستانه می کردند. تفریحات ما اینها بود.

    البته من آن زمان ورزش می کردم؛ الان هم ورزش می کنم. متأسّفانه می بینم جوانان ما در ورزش سستی می کنند که این خیلی خطاست. آن زمان ما کوه می رفتیم و پیاده رویهای طولانی می کردیم. من با دوستان خودم، چند بار از کوههای اطراف مشهد، همین طور کوه به کوه و روستا به روستا، چند شبانه روز حرکت کردیم و راه رفتیم. از این گونه ورزشها داشتیم. البته اینها تفریحات سرگرم کننده ای بود که خارج از محیط شهر محسوب می شد.

     حالا در تهران، این دامنه زیبای البرز و ارتفاعات به این قشنگی و خوب هست؛ من خودم هفته ای چند بار به این ارتفاعات می روم. متأسفانه می بینم نسبت به جمعیت تهران، تعداد کسانی که آن جا می آیند و از این محیط بسیار خوب و پاک استفاده می کنند، خیلی کم است! تأسف می خورم که چرا جوانان ما از این محیط طبیعی و زیبا استفاده نمی کنند! اگر آن زمان در مشهدِ ما چنین کوههای نزدیکی وجود داشت - چون ما آن وقت در مشهد، کوههای به این خوبی و به این نزدیکی نداشتیم - ما بیشتر هم استفاده می کردیم.

     

    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

    تاثیرگذاری معنوی بر سیاستمداران

    خانم بی نظیر بوتو که خدمت مقام عظیم الشان ولایت آمده بود، ما نسبت به حجاب ایشان ایراد گرفتیم و حتی چادری برایشان پیدا کردیم و ایشان چادر به سر خدمت آقا رسید. آقا از همان اول در مقام نصیحت برآمدند و فرمودند: دخترم، تو فرزند اسلام هستی، تو فرزند امیرالمؤمنینی، تو فرزند اهل بیتی، تو فرزند قرآنی، تو مسلمانی، تو شیعه هستی.

    همین طور آقا ادامه دادند و کاری کردند که خانم بی نظیر بوتو شروع به گریه و زاری کرد و در حالی که گریه می کرد، می گفت: یک خواهش دارم و آن اینکه روز قیامت مرا شفاعت کنید. آقا بلافاصله فرمودند: «شفاعت مخصوص محمد و آل محمد است. بهترین شفاعت در این دنیا این است که شما مشی و مرامتان را با اهل بیت علیهم السلام هماهنگ کنید. از زی خودتان که مسلمانید، دست برندارید و از لباس دین خارج نشوید.

    حجة الاسلام والمسلمین موسوی کاشانی (از اعضای بیت - تهران)

    ادامه دارد ...

     

    خاطره 1

    نقل خاطره از زبان مقام معظم رهبری

    من اگر بخواهم به نوجوانان عزیز، در این مورد که شما مطرح کردید، سفارش کنم، سفارش من این خواهد بود که نوجوانان باید به فکر حال باشند؛ برای این که به فکر آینده باشند، وقت زیاد است. در دوره جوانی - دوران سنین هجده، بیست سالگی - راجع به آینده هرچه می خواهند فکر عملی بکنند؛ چون در سنین نوجوانی - یعنی سنین سیزده، چهارده و پانزده سالگی - اگر بخواهند درباره آینده فکر کنند، این فکر، خیلی تعیین کننده نیست. چون به هرحال حتماً یک طریق و مسیری را - هر آینده ای داشته باشند - باید بگذرانند؛ لذا باید به فکر حالِ خودشان باشند.

    البته اگر به فکر آینده هم باشند، ما کسی را ملامت نمی کنیم. به هرحال، گاهی انسان به فکر آینده می افتد؛ اما من از این که چه زمانی به فکر آینده افتادم، هیچ یادم نیست. این که در آینده زندگی خودم، بنا بود چه شغلی را انتخاب کنم، از اوّل برای خود من و برای خانواده ام معلوم بود. همه می دانستند که من بناست طلبه و روحانی شوم. این چیزی بود که پدرم می خواست و مادرم به شدّت دوست می داشت. خود من هم علاقه مند بودم؛ یعنی هیچ بی علاقه به این مسأله نبودم.

    اما این که لباس ما را از اوّل، این لباس قرار دادند، به این نیّت نبود؛ به خاطر این بود که پدرم با هر کاری که رضاخان پهلوی کرده بود، مخالف بود - از جمله، اتّحاد شکل از لحاظ لباس - و دوست نمی داشت همان لباسی را که رضاخان به زور می گوید، بپوشیم. می دانید که رضاخان، لباس فعلی مردم را که آن زمان لباس فرنگی بود و از اروپا آمده بود، به زور بر مردم تحمیل کرد. ایرانیها لباس خاصی داشتند و همان لباس را می پوشیدند. او اجبار کرد که بایستی این طور لباس بپوشید؛ این کلاه را سرتان بگذارید!

    پدرم این را دوست نمی داشت، از این جهت بود که لباس ما را همان لباس معمولی خودش که لباس طلبگی بود، قرار داده بود؛ اما نیّت طلبه شدن و روحانی شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم می خواست، هم مادرم می خواست، خود من هم می خواستم. من دوست می داشتم و از کلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگی را در داخل مدرسه شروع کردم.

    معلّمی داشتیم که خودش طلبه بود و سالهای پنجم یا ششم دبستان - به نظرم هر دو سال - معلم کلاس ما بود. او پیشنهاد کرد که به ما درس «جامع المقّدمات» بدهد. می دید که من و یکی، دو نفر از بچه ها علاقه مندیم و استعدادمان هم خوب بود؛ فکر کرد که به ما درس بدهد، ما هم قبول کردیم.

    «جامع المقّدمات» اوّلین کتابی است که طلبه ها می خواندند، - هنوز هم معمول است - و مجموعه ای از جزوات، یعنی چند کتاب کوچک است. من چند تا از آن کتابهای کوچک را در دبستان خواندم؛ بعد هم که بیرون آمدم، به شدّت و با جدّیت و علاقه دنبال کردم.

    من بعد از دبستان به دبیرستان نرفتم؛ یعنی دوره دبیرستان را به طور داوطلبانه و به صورت شبانه، خودم می خواندم. درس معمولی من طلبگی بود و بعد از دوره دبستان، مدرسه طلبگی رفتم - یعنی از دوازده سالگی به بعد - بنابراین از همان وقتها دیگر من به فکر آینده - به این معنا - بودم؛ یعنی معلوم بود که دیگر بناست طلبه شوم.

    البته طلبگی و لباس طلبگی، به هیچ وجه مانع از کارهای کودکانه آن زمان نبود؛ یعنی هم عمامه سرمان می گذاشتیم، هم وقتی می خواستیم بازی کنیم، عمامه را در خانه می گذاشتیم، به کوچه می آمدیم و با همان قبا می دویدیم و بازی می کردیم - کارهایی که بچه ها می کنند - وقتی می خواستیم با پدرمان به مسجد برویم، باز عمامه را سرمان می گذاشتیم و عبا را به دوش می انداختیم و با همان وضع و حال و چهره کودکانه به مدرسه می رفتیم و می آمدیم.

      

    خاطرات دیگران از مقام معظم رهبری

     تسلیم در برابر وظیفه

    یکی دو ماه پس از انتخاب حضرت آیت الله خامنه ای به عنوان ولی امر مسلمین، بنده به دیدارشان رفته، عرض کردم: چطور شد که حضرتعالی به عنوان رهبر انقلاب انتخاب شدید؟! مقام معظم رهبری فرمودند: روزی که مجلس خبرگان درباره جانشین حضرت امام رحمه الله بحث می کرد، اصلا فکر نمی کردم که خبرگان چنین تصمیمی بگیرند. از نیمه اول اجلاس - صبح تا ظهر - این طور متوجه شدم که ممکن است نام بنده مطرح شود، لذا ظهر که به منزل آمدم، دو رکعت نماز خوانده، با حالت استغاثه و ناله و زاری، از خداوند درخواست کردم که این مسئولیت را روی دوش من قرار ندهد. من کمتر یاد دارم برای یک تقاضا; چنین استغاثه و تضرع به درگاه خداوند کرده باشم. با تمام وجود از خدا خواستم که این مسئولیت بر عهده من قرار نگیرد.

    عصر آن روز، مجلس خبرگان به خواست من اصلا توجه نکرد و کار با آن کیفیت انجام شد. گرچه از صمیم قلب داوطلب این کار نبودم، ولی وقتی این مسئولیت به لحاظ شرعی و قانونی بر دوش من قرار گرفت، تصمیم گرفتم با تمام وجود به این وظیفه عمل کنم.http://shiayan.blog.ir

    دکتر حداد عادل (نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی)

    منبع :http://e-heyat.com

      

    موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۰۷/۱۰
    علی اکبر تاجیک

    خاطره

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی